شب مهتابی بود و نورِ ماه همچون نگینی در آسمان میدرخشید. لیلا در اتاق نشسته بود و آماده میشد برای شبی خاص. هرگز به مهمانیهایی مانند این نرفته بود، اما این بار متفاوت بود. در آینه نگاه میکرد و نفس عمیقی کشید. لباس ابریشمیاش به زیبایی او افزود و لحظهای مردد به شیشهی عطر روی میز نگاه کرد. اسمش عطر کایرو کسما بود.
این عطر از همان لحظهی اول توجهاش را جلب کرده بود. رایحهای دلنشین و متفاوت داشت که او را به خاطراتی شیرین از سفری به مشرق زمین برده بود. بویی گرم و عمیق که با رگههایی از شیرینی عجین شده بود و حسِ راحتی و اطمینان به او میبخشید. هر بار که عطر کایرو کسما را روی پوستش میزد، انرژی تازهای در وجودش حس میکرد.
آرام و با دقت شیشه را برداشت و چند قطره از عطر را به پشت گوشهایش زد. احساس کرد محاصره شده با جادوی بویایی که او را بیدفاع در برابر هجوم خاطرات و احساسات شیرین میکرد. لبخندی به لب آورد و از اتاق بیرون رفت.
در مهمانی، نورها و رنگها با هم درآمیخته بودند و رایحههای متفاوتی در هوا پیچیده بود. اما عطر کایرو کسما چیزی بود که لیلا را از میان جمعیت متمایز میکرد. هر کسی که به او نزدیک میشد، به دنبال کشف این بو بود. هیچکس نمیتوانست در برابر جادوی این عطر مقاومت کند. عطر کایرو کسما، با ترکیبی از رایحههای شرقی و دلپذیر، همچون دست نوازی بود که روح را آرامش میداد و ذهن را به سفر میبرد.
آن شب لیلا به خانه بازگشت و عطر گرم و دلانگیز همچنان با او بود. مطمئن بود که این تجربهی خاص و خاطرهانگیز را مدیون عطر محبوبش، عطر کایرو کسما، است؛ عطری که داستانهایی بیپایان در قلب او ساخته بود.