صبح یکی از روزهای سرد زمستان بود که اولین برف شهر را پوشانده بود. هوای تازه زمستانی احساس سرما را در بین مردم بیشتر میکرد، اما بدون شک عطر و بوی خاصی که در هوا پیچیده بود، تفاوتی دلنشین به این صبح زمستانی بخشیده بود. آن عطر چیزی نبود جز عطر نژ میکالف، رایحهای از جنس یلانگ یلانگ و هلو، که ترکیبی سبز و طبیعی را به هوا افزوده بود.
نمنم باران شادی به چشمانش بخشیده بود وقتی نژ میکالف را بر روی پوستش پاشید. با اولین اسپری، حس نرگس و زنبق در میان میانگین این رایحهها چشمنوازی میکردند. نگاهش به دوردستها خیره بود و در ذهنش تصویر یک باغ بزرگ با گلهای یاس و بنفشه تجسم میشد. هر نفسی که میکشید او را به آن باغ زرق و برق دار نزدیکتر میکرد.
همچنان که ساعتها میگذرند، نتهای پایانی وانیل، چوب صندل، مشک و کهربا آرامش بیشتری به او میدهند. پاییز در قلب او میشکفت و میتوانست با هر نفس عمیق، حس گرمای دلچسبی را تجربه کند. قدرت عطر نژ میکالف به همین بود؛ ترکیب رایحههایی که نه تنها بویایی را نوازش میدهد بلکه احساساتی خوب و متفاوت را نیز در دل مینشاند.
تمام روز او به همراه این رایحه دلنشین سپری شد. هر بار توجه مردمی که از کنارش میگذشتند به عطر نژ میکالف جلب میشد؛ عطری که داستانی برای گفتن داشت و احساسی زیبا را در آغوش میگرفت. این گونه بود که نژ میکالف تبدیل به همدم روزهای زمستانیاش شد، عطری که هرگز از خاطر نمیرفت و همیشه در جستجوی جادوی آن بود.